تبليغاتX
ورگر

ورگر

شعرو داستان و سخنانی در مورد ابدانان

سلام

سلام نمی دانم
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 20:16  توسط رحیم صیدی   | 

سراب

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 22:49  توسط رحیم صیدی   | 

سلام

«شب سكوت »

من پرواز را در سینه تو جستجو می كردم                                                                                                     بی آن  كه بدانم این سینه تو آتش جان من است

درسیاهی شب,شبی سرد, شبی که دران هیچ ستاره ای نمی درخشید وتمام اسمان پرشده بود از ابرهای سیاهی که بر سیاهی شب می افزودند وای کاش که هرگز پنچره اتاقم را به امید انکه بوی گل یاس را در این شب سرد حس کنم وا نمی کردم . وقتی که پنچره اتافم چشم می دوختم سیاهی بود وتاریکی که هم جا را فرا گرفته بود ومن دراین تاریکی هیچ نقشی نداشتم جزء انکه گفته بودند«شب را باور کن که مظهرآرزوهای توست » 

و من در ان لحظه دیدم که شب باچهره سیاهی که داشت به طرف من می امد یکبار به جمله ای که گفته بودم اندیشیدم فرصت زیادی نبودکه فکر کنم ولی فهمیدم که اینجا هم جزء سراب چیز دیگری نیست ومن در این سیاهی همانند عروسکهایی خیمه شب بازی به این سو وان سو می رفتم تا شاید گمشده ام را پیدا کنم ولی ایا در این سیاهی چیزی پیدا می شود؟ ومی گذرد باد از کنار درختان بلوط وشاخه هایش را به حرکت در می آورد به نشانه سلام به طبیعت ومن بی قرار خویشم واندوه ای که در پیش دارم چگونه میتوان از کویر خشک سخن گفت زمانی که آب به مهمانی این دشت نمی ایید و می گذرد عابری از بیابان داغ و کسی به من توجه ای نمی کند و من مانده ام از خستگی     های زمانه و تو همچنان سبز خواهی ماند تا داستان زندگی مرا بر روی باد بنویسی ولی من در اخر داستان زندگیم در کناره درخت بلوط پشت به افتاب خواهم مرد. تا............

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 17:52  توسط رحیم صیدی   | 

سلام

 

                     کوچه

غروب غم انگیز پاییز و ریزش برگهای درختان و عبور عابرانی غریبه و کوچ کردن پرندگان دل هر عاشقی را به لرزه در می آورد ودیگر کوچه خالی شده از هجوم باد وباز من می مانم و دل تنگیهای غریبانه وبی حوصله گی که ازتوبه جا مانده است. وقتی که در این کوچه های سرد وبی کسی گام هاییم بر می دارم وخلوت سرد کوچه وریزش نم نم بارانی که می خواهد بوی زمین را به مشاممان بیاورد وکلاغی که بر روی تیر برقی نشسته است وشقایقی که سوار بر باد می اید همه اینها مرایاد کسی می اندازد که دیگر در این کوچه نیست وقتی که آرام آرام از این آقیانوس سرد می گذرم دیگر از تلاطم آب هم خبری نیست انگار خورشید به خواب رفته است وکوهها هم سرد وخموش شده اند. ولی از دور صدای خش خش برگها می اید آیا صدای پای مسافری است ؟ یا صدای پای باد است؟ نمی دانم روز می گذرد وشب با چهره سیاهی که دارد تمام شهر را سیاه پوش می کند و هیچ چیز نمی تواند سکوت شب را بشکند جزء دستان گرم خورشید خانم و کبوتری که در آستانه این فصل سرد به دنبال جفت خود می گردد و غباری که برروی پنچره خانه نشسته است.همه از دلتنگیهای این شهر فراموش شده است بی خیال و بی حوصله می شود آن کس که در این کوچه  مانده است.وکودکی که از مدرسه بر میگردد تا مشق هایش را بنویسد ولی که نمی داند که در ان سوی دفتر چه می گذرد امیدی که به واقعیت نرسیده وکلامی که دیگر خریدار ندارد ولی کوچه همچنان بی یار ودر سرگردانی عابرانی قرار دارد که عشق را نمی فهمند ودستان خالی مادرم وبرادری که از دست داده ام وگریه خواهرانم در این کوچه به یادگار می ماند.                               

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 23:42  توسط رحیم صیدی   | 

سلام

وقتی که از کوچه وپس کوچه های شهرمان می گذرم نفسم بوی تو را حس می کند وچشمانم اندام رعنای تورا می جوید ودستانم دستان گرمت را حس می کند که از آن سوی افق ها بیرون امده وبه لبخندی فکر می کنم که هروز بر لبانت نقش می بست. ای کاش زود تر از اینها تورا می شناختم وتا لحظه شیرینم را با تو قسمت می کردم.

ای کاش می بودید و تماشا می کردی ریختن اشک از چشمانی که کم سو شده اند وبرای دیدن تو لحظه شماری می کنند.

ای کاش باران می بارید وبا ریزشش هر قطره ای از باران گلی می شکفت وبوی تورا می داد. ولی چکنم که دیگر تسلیم حوادث روزگارم ومن نام تورا در دلم حک کرده ام وقتی که دیگر ترا نمی بینم بی اختیار خود را در کناره مزارت می بینم که چگونه به خواب رفته اید وتمام آرزوهایت در زیر این خاک پنهان کرده اید.ولی باز مادرت می ماند با پیراهنی سیاه وچشمانی منتظر ولی دستانی خالی و قلبی شکسته در پی تو تا سر

کوچه وانتهای ان منگرد ولی کوچه خالی ست.پس کی میایید ای غنچه تازه شکفته قبیله ام؟ و پارچه های سیاه چه زود خود را از دیوار اویزان کردند تا ما زانوی غم در بغل بگیریمو در فراق تو رنگ از رخ بنفشه ها پرید وخون از جگر لاله ها سرازیر شد غبار برچهره خورشید نشست ونخلها چه زود عصای پیری به دست گرفتند و من دیدم که خاک چگونه تورا در بغل گرفت . به یاد برادرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 22:25  توسط رحیم صیدی   | 

این هم یک عکس زیبا

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 18:14  توسط رحیم صیدی   | 

سلام

می دانم دیگر در سرزمین قلب من خورشید نمی تابد وستارگان به مهمانی نگاهم نمی ایند ومن همچنان در پی نگار خویش دل به دریایی عاشقی مینهم بی انکه بدانم چرا؟ اری رحیم جان: بدان که در کوره راه زندگی ودر این جاده پر پیچ غم عشق بی کس وتنهایی بی سایبونی وغمگین تراز فردای نامعلوم در انتتظار طلوع دوباره خورشید چشم به اسمان دوخته ای تا شاید مرهمی باشد بر این درد بی درمانت. نمیدانم  نگار من تا کی میخواهد بی یار بماند ومارا در انتظار خویش به سوی فردایی که نمی دانم کی میاید ودر سکوت تنهایی ودر این بیابان بی اب و علف در انتظار خویش  بکشد من میروم تا شاید او در تنهایی من اشک بریزد و چشمهایش را همچنان خیره به پنچره اتاقش بدوزد تا شاید شقایقی از راه بیایید و با خود شادی ونشاط بیاورد وخبر از مسافری که از سرزمین مهر میایید بدهد من هرگز به شقایق نخواهم گفت کی می اییم تا همچنان در انتظار من بسوزد همچنان که من در انتظار او سوختم بی انکه او بداند .                                        

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 13:12  توسط رحیم صیدی   | 

سلام

وقتی که در خلوت شبهای بی ستاره ام می نگرم واندوه چشمانم را به تبسم لبخند تو وا می کنم         وبه یاد تو مینشینم روبه روی خاطراتم تا شآید تسکینی باشد بر این درد بی درمانم    ویاد تورا در دلم زمزمه میکنم وبا هرزمزمه ای که میکنم تبسم زیبایی چهره ام را دگرگون میکند و ای کاش که در پیچ خم زندگی تو یار من میشدی وپریشانی شبهاییم را مهتاب میکردی وبدان که رنگین کمان زندگیم هرروز بعد از تو کم رنگ تر می شود وموهایی سیاهم رنگ میبازند و من میروم بی انکه چشمانت برایم قطر اشکی هم بریزد وعده دیدار................
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 11:44  توسط رحیم صیدی   |